|
چه کسی میداند.....؟ چه کسی میداند..........؟ شاید امشب شب آخر باشد که مرا میبینی..... شاید امشب زمان رفته به خواب بر چشم ترم بنشیتد چه کسی میداند...........؟ شاید اینجا پس این پرده ی شب یک نفر بیدار است که مرا خواب کند چه کسی میداند............؟ " شاید امشب بروم "
گاهی اوقات که به روزهای کودکی فکر میکنم میبینم چه بی خیال روزها را گزرانده ام و چه کودکانه به حوادث زندگی لبخند زده ام....... کاش بزرگ نمی شدم ...کاش هنوز همان دخترکی بودم که عصر ها عروسکم را زیر درخت توت میبردم و موهایش را شانه میکرد...ای کاش هنوز میتوانستم عروسکم را روی پاهایم بخوابانم و برایش ترانه ی لالا یی بخوانم ........ کاش دو بال بزرگ داشتم تا از امروز به دیروز سفر کنم تا شاید لحظه ای خوش در کنار مرداب آرزوهاییم داشته باشم و باور کنم که زندگی شیرین است.... باور کنم که میشود با خاطرات دیروز امروز را سپری کرد ....و باور کنم که خاطرات کودکی هنوز با من است و تا فردایی دیگر با من خواهد بود من دلم تنگ شده ....دلم برای روزهای کودکی...دلم برهی عرسک مو بلندم تنگ شده....دلم برای دست های پینه بسته ی پدر بزرگ تنگ شده همان دستانی که موهایم را ناز میکرد و روز و شب دانه های تسبیح را با انگشتانش نوازش میداد......دلم برای عکس مادر بزرگ که سالها روز تاقچه مانده بود تنگ شده..... امروز پرم....پرم از همه ی دلتنگی ها ...پرم از دردهایی که فریاد میکشند و بلند میگوییند که آنها هم روزهای کودکی را میخواهند کاش امروز آن عروسک مو بلند را داشتم ...کاش هنوز در حیاط خانه مان درخت توت بود...کاش مادر بزرگ هنوز زنده بود ...وکاش میان من و پدر بزرگ به وسعت همه ی خاطره ها فاصله نبود........ گاهی اوقات که به روز های کودکی فکر میکنم با خود میگویم: " چه میشد اگر هنوز کودک بودم؟؟؟؟؟؟ "
نمی دانم........ نمی دانم چرا گوشه ی دیوار دلم یادی از یاد تو در یادم نیست.......! من چرا میشکنم...؟ من چرا میمیرم......؟ شاید....... شاید مرگ من نزدیک است ! لای آن کاغذ هاست که شب و روز به آن می نگرم من تعلق دارم به همه پوچی ها به علف های گره خورده ی دشت به درختی تنها که میان باغی سوگ باران دارد........... سوگ یک شبنم خشک.. روی تن پوش سیاه ظلمت !!!!! توی قانون زمین همه جا رنگ غم است... توی هر ویرانی حسرت آبادیست در میان دریا موج بی درد زمان در پی آوازیست که سکوتی دارد. در پی فریاد ها اما.......اما با همه تلخی ها من نمی دانم نمی دانم چرا گوشه ی دیوار دلم یادی از یاد تو در یادم نیست
به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش......... غمم دریاست......دلم تنهاست وجودم خسته در زنجیر خونین تعلق هاست!!! خروش موج با من میکند نجوا : که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت که هر کس دل به دریا زد...............؟ مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ز پا آن بند خونین برکنم نیست امید آنکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست!!!!!
چه می گویی........؟ چه می پرسی..........؟ تمام فصل ها سرد است.. بیا با من به میخانه که این دنیای رنگارنگ نامرد است غمت کم نیست میدانم... در این میخانه ها یک تازه مرهم نیست میدانم دگر باید به کنج دل رفت و آوا کرد و یا در کوچه های شهر تنها رفت و نجوا کرد (و یا به قول بعضی ها) : دیگر این همه نپرس چه میکنی ؟ کجا میروی؟ کی بر میگردی؟ شکستن آگر عادت آیینه نبود...... تکرار بیهوده ی زندگی که این همه تازگی نداشت................
این روزها طعمشان شیرین است..... مثل دوران کودکیم...... مثل آنهایی که دوستم می دارند..... دلم سهراب را می خواهد: " من به یک بستگی پاک قناعت دارم "
اگر روزی کسی از من بپرسد که دگر قصدت از این زندگی چیست؟ به او گوییم که چون میترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زیستن نیست من آندم چشم بر دنیا گشودم که بار زندگی بر دوش من بود چو بی دلخواه خویشم آفریدند مرا کی چاره ای جز زیستن بود من اینجا مهمانی نا شناسم که با نا آشنایانم سخن نیست به هر کس روی کردم دیدم اوخ.... مرا از او خبر او را ز من نیست حدیثم را کسی نشنید نشنید وجودم را کسی نشناخت نشناخت برونم کی خبر داد از درونم که او خامو ش و این آتشفشان بود . " که او خاموش و این آتشفشان بود"
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه غم خورده... غم دل یا سم؟ آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت روز میلاد همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی دیدار برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسید عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشید گذز خواهد کرد آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت
|
![]()
رویاهایت را با خودت نگه دار که بی آن به زندگی امیدی نیست........
Home
|