|
شب به روی شیشه ها تار می نشست آرام چون خاکستری تبدار باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد........ پیچ نیلوفر چو دردی موج میزد بر سر دیوار در میان کاجها جادوگر مهتاب با چراغ بی فروغش می خزد آرام گویی از دور گور ظلمت روح سرگردان خود را چستچو میکرد...... من خزیدم در دل بستر.... خسته از تشویش و خاموشی گفتم ای خواب ........ای سر انگشت کلید باغهای سبز چشمهایت برکه ی تاریک ماهی های آرامش کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا و ببر با خود مرا به سر زمین صورتی رنگ پری های فراموشی
دور یا نزدیک...... راهش می توانی خواند.... هر چه را آغاز و پایانیست ـ حتی هر چه را آغاز و پایان نیست ـ ! زندگی راهیست از به دنیا آمدن تا مرگ.... حتی مرگ هم راهی است راه ها را کوه و دره هایی است ...... اما هیچ دشتی نیست! هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست! هیچ راه بازگشتی نیست.......... بیکران تا بیکران امواج امواج خاموشزمان جاری است زیر پای رهروان خوناب جان جاریست..... ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی! هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟ هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟ نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست....... باز باید رفت تا در تن توانی هست............ باز باید رفت.. راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک...... هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟؟؟؟؟؟؟؟
امشب دلم هوای گریه دارد......... باز امروز یاد خاطرات خاکستری گذشته افتاده ام.....!!! یاد آنهایی که رفته اند و دیگر باز نمی گردند.. یاد دردهایی که آمدند و رفتند و وجودم را تجزیه کردند...!!! دلم هوای گریه دارد........ دلم دستان پدر بزرگ را می خواهد و چقدر دلم می خواهد پیش مادر بزرگ باشم... دلم پر از دلتنگی هاست و در سرم اندیشه ی پرواز دارم............ چه میشود کرد اما باز هم میگوییم : شاید امشب شب آخر باشد که مرا می بینی... شاید امشب بروم...... .شاید............
من گمان میکردم دوستی همچو سروی سبز چهار فصلش همه آراستگیست من چه می دانستم هیبت باد زمستانیست.........؟ من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی ....... یخ می زند از سردی دی من چه می دانستم دل هر کس دل نیست قلب ها از آهن و سنگند " قلب ها بی خبر از عاطفه اند"
|
![]()
رویاهایت را با خودت نگه دار که بی آن به زندگی امیدی نیست........
Home
|