وقتي به دنيا آمدم با چشماني اشكبار آمدم به گريه ام خنده ها كردند خنده ي تلخ آن ها از گريه ي من غم انگيزتر بود زندگي را با گريه آغاز كردم و با خنديدن به حقيقت زندگي ، زندگي را ادامه دادم در واقع اين ريشخندي بود به زندگي كه زندگي به پشيزي نمي ارزد و اوج خنده هاي من زماني بود كه ديگران را با چشماني اشكبار و غمگين رها مي ساختم و پا به سفر ابدي مي گذاشتم سفري كه از ته دل دوست داشتمو به من آرامش مي داد
+نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت21:51توسط سونیا |
|
از آنها كه خدا را در پشت يك تكه ابر پنهان كرده و مي كنند و
خود را قديس وار خالص خالص مـی نمايانند ....
چرا سادگيها هميشه تهش باختن است ؟!
چرا قلب ساده من هميشه ساخت و ويران نكرد...
اما ٬
ساخته هايش را ويران كرد دست فريب ؟ ...
چرا بالهايم را ديگران نمـی بينند ...
پرواز را از همين سكوی كوچك هم مـی شود آغـاز كرد ...
+نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت17:43توسط سونیا |
|
صفحه اصلی
رویاهایت را با خودت نگه دار که بی آن به زندگی امیدی نیست........ روزهایت را با شتاب سپری نکن که در شتاب نه آغازیست نه پایانی....... زندگی مسابقه نیست .....سفریست با گامهای جاری لحظه ها........ لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم ... غافل از اینکه خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم...... همان لحظه هایی که گذراندیم