|
دلی دارم که از تنگی در آن جز غم نمیگنجد غمی دارم ز دلتنگی که در عالم نمیگنجد
به وبلاگم عادت کرده بودم...... مثل گلبرگی به شبنم مثل صحرایی به نم نم مثل یک تشنه به زمزم مثل تنهایی به همدم ولی چاره ای نیست جز این که بنویسم..... !!!!!!!!! خداحافظ همین حالا !!!!!!!!!!!! چند روزیست هر بار قلم بر میدارم تا بنویسم چیزی جز خط های سیاه گره خورده نسیب کاغذ ها نمیشود...... شاید دیروز با ته مانده ی احساسم مینوشتم ولی امروز فهمیدم که احساسم تمام شد ......هر چه دست به دامن کلمات میشوم تا تنهاییم را با واژه ها قسمت کنم میبینم واژه ها نیز ار من فرار میکنند و چاره ای نیست جز اینکه بنویسم.......... خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که............ من دنیایم به پایان رسیده و دیگر چیزی نیست که دلخوشم کند .....شاید دیگر نباشم تا بنویسم مرگ من نزدیک است ولی شما بنویسید تا شقایق هست زندگی باید کرد.......شاید دیگر نباشم تا بنویسم میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش ولی شما بنویسید: زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله هایش هر کران پیداست ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست و قبل از خداحافظی با واژه ها می خواهم آخرین نوشته ام این باشد روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه غم خورده غم دل یا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت مرسی از کسانی که وبلاگ افسرده ام را تحمل کردند شاید روزی برگردم......................!!!!!!!!!!!!!!! تا بعد ها اگر باشذ(به قول بعضی ها) ------------------>سونیا<----------------------
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
|
![]()
رویاهایت را با خودت نگه دار که بی آن به زندگی امیدی نیست........
Home
|