|
جان میدهم به گوشه ی زندان سرنوشت سر را به تازیانه ی او خم نمیکنم افسوس بر دو روزه ی هستی نخورده ام زاری بر این سراچه ی ماتم نمیکنم ...................................................... یک روز....وقتی نسیم زرد.. خورشید سرد را چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است..... وقتی چشمان بی گناه من از رنگ ابر ها فرمان کوچ را تا انزوای مرگ نادیده خوانده است.... وقتی که قلب من خرد و خراب و خسته از کار مانده است ـ چیزی پس از غروب تواند بود ـ چیزی پس از غروب کجا میروم؟ مپرس....!!! هرگز نخواستم که بدانم....... هرگز نخواستم بدانم که چه میشوم.........!!! یک ذره.............؟ یک غبار..................؟ یا خاکستری رها شده در پهنه ی جهان در سینه ی زمین یا اوج کهکشان یا هیچ.....؟ نمیدانم...... ............................................... ای سرنوشت از تو کجا توان گریخت؟ من راه آشیانه ی خود را از یاد برده ام یک دم مرا به گوشه ی زندانت رها مکن با من تلاش کن که بدانم زنده ام
(اولین پست برای آغازی دیگر)
|
![]()
رویاهایت را با خودت نگه دار که بی آن به زندگی امیدی نیست........
Home
|