|
برای نوشتن از تو دیر است مدتهاست که قلبم سیاهپوش عشقیست که روزی آمد ... آمد و من دلم را به دستان پر مهرش سپردم ولی افسوس افسوس که فریب بود هر وقت قلم به دست میگرفتم تا بنویسم چیزی جز حس غم بر دستانم جاری نمیشد چرا که غم زیباست... آنقدر زیباست که می شود جایش را با همه ی عشق های رنگی عوض کرد آنقدر با شکوه است که ارزش سیاهپوشی قلبم را دارد و آنقدر با وفاست که با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند و حالا که میخواهم از تو بنویسم باز هم جز غم چیزی روی کاغذم نیست تو با رفتنت بذر غم در دلم کاشتی و من هر روز با اشک چشمانم آبش دادم و حالا در دلم چیزی نیست جز گلی از غم که روزی به دست تو کاشته شد و تا ابد تنها یادگارت خواهد بود " تو را سپاس به خاطر یادگاری با ارزشت "
|
![]()
رویاهایت را با خودت نگه دار که بی آن به زندگی امیدی نیست........
Home
|